أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
139
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
يك يك ميگشاد و مالهاى آن قسمت مىكرد تا بحصن وطيح رسيد و آن آخر حصن بود از حصنهاى خيبر كه بگشاد و ده و پانزده روز درين كار شد . محمّد اسحاق گفت : چون رسول حصن قموص بگشاد و آن حصن سلام بن الحقيق بود غنيمت آن بياوردند و در آنجا صفيّه بنت حيّى اخطب بود و زنى ديگر با او و ايشان را بر آن كشتگان بگذرانيدند چون آن زن آن كشتگان بديد همه خويشان او عزيزان او بودند خاك بر سر كرد و روى بخراشيد چون رسول ويرا بديد گفت : دور كنيد اين شيطانه را از پيش من و صفيّه را پيش خود خواند و رداء بر او افكند مردم بدانستند كه رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم او را بر گرفت و پيش از اين صفيّه در خواب ديده بود كه ماه از آسمان بيفتاد و در كنار او افتاد اين خواب با شوهر خود بگفت كنانة بن الرّبيع بن ابى الحقيق ، گفت : تعبير اين خواب آنست كه تو زن اين ملك باشى يعنى محمّد ، او طپانچه « 1 » بر روى خود زد چنان كه اثر آن تا اين وقت در روى او مانده بود و شوهر او كنانه را پيش رسول آوردند و او صاحب كنز حصن بنى النّضير بود رسول او را گفت اين : مالها كه در دست تو است بيار ، او انكار كرد و هيچ مقرّ نيامد جهودى گفت : من ويرا مىديدم كه در فلان خرابه بسيار آمد و شد مىكرد ، رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بفرمود تا آن خرابه را بشكافتند و مالى بسيار از آنجا برگرفتند ، رسول ازو ديگر مال خواست هيچ مقرّ نيامد ، آنگه او را بزبير داد و گفت : ويرا عذاب كن تا بگويد ، زبير وى را عذاب كرد هيچ مقرّ نشد آنگه او را بمحمّد بن مسلمه داد و گفت : بعوض برادرت بكش وى را ، و او را در قتال حصن ناعم كشته بودند . اهل فدك چون خبر حصنها و احوال آن بشنيدند بزنهار آمدند و حصن خود تسليم كردند و قرار دادند كه بعضى از مال خود ببرند و جايگاه و حصن و املاك برسول دهند و رسول ايشان را نكشد رسول با ايشان برين قرار داد كه زمين خيبر فىء مسلمانان بود و زمين فدك خاصّ رسول را بود [ و أخرى لم تقدروا عليها ] و غنيمت شهرى ديگر كه شما بر آن قادر نشديد خداى تعالى بر آن قادر و تواناست يا داناست و مىداند كه كى بخواهد گشادن براى شما .
--> ( 1 ) - در نسخهء قديمى : طپنچه و آن مخفّف طپانچه است .